تبليغاتX
دلباخته گی های کودکانه ام

من خدا را در قمقمه ی آبی یافتم

در عطر پیچ امین الدوله

در خلوص برخی کتاب ها

و حتی نزد بی دینان

اما تقریبا هیچ گاه خدا را نزد کسانی که کارشان سخن گفتن از اوست نیافتم

+ نوشته شده در ساعت 10 AM توسط باران |

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) را دوست تر دارم که یاد ابر

ابریشم و عشق می ا فتم.

خوب یادم است که از بهشت که آمدم٬تنم از نور بود و پر و بال و سینه ام بس که

لطیف بودند توی مشت دنیا جا نمی شدم اما زمین تیره بود٬کدر بود٬سفت بود و

سخت.دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد.و من هر

 روزقطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر از سنگ و سد و دیوار شدم.دیگر

نور از من نمی گذرد.دیگر آب از من عبور نمیکند.روح در من روان نیست.جان جریان

ندارد حالا تنها یاد گاری ام از بهشت و لطا فتش٬چند قطره اشک است که گوشه

دلم  پنهانش کرده ام.

گریه نمیکنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف

این رسم دنیاست که اشک٬سنگ ریزه شود و روح٬سنگ و صخره؟!

این رسم دنیاست که شیشه بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟!

کاشکی دوباره٬مشتی٬تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم

و می وزیدمو ناپدید می شدم٬مثل هوا که ناپدید است٬مثل خودت که نا پیدایی...

یا لطیف

مشتی٬تنها مشتی ازلطافتت را به من ببخش. 

+ نوشته شده در ساعت 7 PM توسط باران |

خدايا چه دور شده ام از تو

و چه كودكانه

مهر پدرانه ات را

از سر كودكي

ناديده ميگيرم

ببخش

و چو ن هميشه

كودكت را پشتيبان باش

خدايا خاري است در ذهن ناقصم

كه جز تو كسي را ياور نپندارم

و اين ذهن سركش

جز با ياري تو آرام نگيرد

خدايا پاهاي فرزندت

نا اميدانه در پي يافتن مفر زندگاني خويش

 سرگردان مانده است

خدايا ميدانم كه

نامه ام را نانوشته ميخواني

و هزار ناگفته مرا مينويسي

تنها  ياري تو اميد بخششبهاي زندگاني من ناچيز است

خدايا

دستهايم را رها نكن  

+ نوشته شده در ساعت 11 AM توسط باران |

گفت : میخوام برات یادگاری بنویسم..
گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه؟
گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .


گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.


اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده

+ نوشته شده در ساعت 11 AM توسط باران |

من كه تسبیح نبودم،

تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو

دنبال دعایی میگشت

بارها دور زدی،

ذهن مرا گرداندی

ذكرها گفتی و بر گفته خود

خندیدی

از همین نغمه ی تاریك

مرا ترساندی

بر لبهايمان نام خدا بود،

خدا شاهد ماست

برلبت نام خدا بود و مرا

رقصاندی

دست ویرانگر تو

عادت چرخاندن داشت

عادتت را به غلط

چرخه ی ایمان خواندی

قلب صد پاره ی من

مهره ی صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را

لرزاندی...............

 

+ نوشته شده در ساعت 11 AM توسط باران |